با بابادوتایی
پسر ملوسم سلام
امروز بعداز ظهر بعداز اینکه شیرت رو اماده کردم حاضر شدم که برم دکتر بابای هم ازسرکاراومدو
توروگذاشتم پیش بابای ورفتم که موقع رفتنم تو لالاکرده بودی کارمامانی یه دوساعتی طول کشید
که موقع برگشت به بابای زنگ زدم ببینم که پسرکم چیکارمیکنه که بابای گفت شیر نخوردی یعنی
شیشه رو نمیگرفتی واز گرسنگی داری هی نق میزنی که من با عجله خودم رو رسوندم خونه تا
وارد خونه شدم حسابی تعجب کردم یعنی دوتای خونه رو به این وضع دراورده بودین اخه بابای از
هر وسیله ی برای اروم شدن تو استفاده کرده بود خلاصه مامانی هرچی قربون صدقه ات رفت
اصلانگاهمم نکردی اره دیگه ناراحت شده بودی که چرا گرسنه ات گذاشتم
بعداز اینم که
سیر شدی خوابیدی با شلوغی خونه ام بیدار نشدی اخه مامان بزرگ اینا مهمون داشتن جنابعالی
هم بعداز رفتن مهمون ها بیدار شدی الانم بیداری و داری پاهای کوچیک نازت رو به زمین میکوبی
امروز همان فردای است که دیروز در انتظارش بودیم عمرمادر گذر است زندگی را*زیستن را*دریاب


با بابادوتایی
