جشن
شاپرک مامانی سلام توجشن حسا بی بهمون خوش گذشت که خداکنه واسه ی مهمون هامون هم همینطور بوده باشه تازه کلی هم بامهمونامون ازت عکس انداختیم بعداز رفتن مهمونا وتمیز کردن خونه رفتیم به مراسم عقد دوست مامانی که اونجا هم رفتی بغل عروس و باهمدیگه چندتا عکس انداختین که فکر کنم بهت خیلی خوش گذشته بود اخه وقتی میخواستم از بغل عروس خانوم بگیرمت تور عروس رو ول نمیکردی خلاصه بعد از تمومشدن مراسم رفتیم رستوران واسه شام وقتی هم که رسیدیم خونه تو زودی لالا کردی اخه حسابی خسته شده بودی ...
نویسنده :
بابایی و مامانی
16:58
تولد 4ماهگی
پسرک نازم سلام این چند روز حسابی مریض شده بودی والان که دمای بدنت رو باباجونی گرفت دمای بدنت اومده پائین اشاا.. که داری خوب خوب میشی اخه دیروز تبت خیلی رفت بالا موقع برگشت از دکتر باهم دیگه رفتیم امام زاده عبدا.. واسه زیارت که بهتر شدن حالت رو من فقط از رفتن به زیارت میدونم به هر حال خدارو شکر که الان خوبی تولد ٤ ماهگیتم با هزاران بوسه به توی نازنینم تبریک میگم راستی برا روز جمعه برات جشن ختنه سوران گرفتیم و کلی هم مهمون دعوت کردیم حالا خبرهای جشن رو تو اپ بعدی برات مینویسم بابای ...
نویسنده :
بابایی و مامانی
15:13
شیطنت
سلام پسر گلم لب تاپ رو روشن کرده بودم ومیخواستم که چند تا از عکس های نازت رو توی وبلاگت بذارم تو رو هم کنارم خوابونده بودم که دیدم در حالی که برگشتی روی شکمت چون دستت رو از متکات گرفته بودی متکات رو هم با خودت چرخوندی منم سریع ازت عکس گرفتم قربون پسر گلم بشم با این کاراش ...
نویسنده :
بابایی و مامانی
23:25
تبریک
نازدونه ای مامانی سلام امروز روز جهانی کودک بهمین خاطر این روز رو به تو همه دوست های نازت تبریک میگم عزیزکم روزت مبارک ...
نویسنده :
بابایی و مامانی
15:22
مرد شدن پسرم
ناز دونه ای مامانی سلامممممممم مطلب امروزم در مورد مرد شدنت بزرگ مرد کوچک بقیه اش تو ادامه مطلب آخه دو روز پیش ختنه ات کردیم یعنی روز سه شنبه12/06/1390ساعت17توسط دکتر اربابی در کلینیک پاستور هرچند هیچکی راضی نبود ولی مامان لجبازت اسرار پشت اسرار که باید تا کوچیکی این کا ررو بکنیم بالاخره حرف مامانی هم شد هرچند که خودمم خیلی میترسدم طوری که کم مونده بود پشت در اتاق از حال برم ازترسم خدارو شکر الان خوب شدیو دیگه اذیت نمیکنی ولی یکمی لوس شدی اگر مامانی زیاد از جزئیاتش برات ننوشتم چون نمیتونم بنویسم اخه یاد گریه هات می افتم ناراحت میشم اشاا.. چند روز دیگه که کاملا...
نویسنده :
بابایی و مامانی
15:49
عکس واسه عمو وعمه جونم
سلام به گل پسر مامانی ویه سلام گرم وپر محبت به عمه جون این مطلب رو مخصوص عمه جون مینویسم آخه یه هفته ای میشه که خونه شون رو بردن قم (بخاطر ادامه تحصیل ) البته ما هم واسه اساس کشی همراهشون رفتیم که قند عسل اونجا چرخیدن به رو شکمش رو یادت گرفت که عکسهای مسافرت وزیارتش رو توی مطلب بعدی میزارم الانم ما دلمون براشون یه ذره شده که مطمئنم عمه جونم دلش واسه امیر مهدی جون یه ذره شده بخاطر همین چندتا عکس از شکلات میزارم توادامه مطلب عمه وعمو جوووووووووووووووووووووووون دووووووووووووووووووووووووستون دارمممممممم ...
نویسنده :
بابایی و مامانی
0:40
تولد سه ماهگی وغیبت یک هفته ای
سلام وصد سلام به همه مامانایی که لطف میکنن وبه ما سر میزنن ویه سلام پر از بوسه های طلایی به شکلات مامانی اول یه معذرت خواهی بخاطر اینکه اینترنتمون قطع بود و نتونستم وبت رو اپ کنم ویه تبریک به وسعت اسمانهای پراز ستاره برا نفسم واسه تولد سه ماهگیت اخر هفته هفته ای پیش عروسی پسر عمو حجت بود که باروز تولد مامانی یکی بود بخاطر همین چند روز زودتر جشن گرفتیم وبراشام رفتیم بیرون که پسمل مامانی این اولین بارت بود که میرفتی رستوران البته این عروسی هم که گذشت اولین عروسی بود که تودعوت داشتی ماشاا... عروسی ام زیاد شده چون تا آخر هفته عروسی دعوتیم ولی گل پسرم تو سرما خوردی و عروسی هاهم بهمون خوش نمیگذره...
نویسنده :
بابایی و مامانی
13:08
رانندگی تو باغ
سلام به دردونه ی مامانیییییییی امروز عمه جونت واسه نهار دعوتمون کرده بود باغ علاوه بر ما خانواده ی عمو جونتم دعوت بودن خدائیش خیلی بهمون خوش گذشت توهم مثل همیشه پسر خوبی بودی و مامانی رو اذیت نکردی تازه داداش عمو حمید با ماشین سنگین اومده بود واسه همین مامانی از عمو خواست تا از تو توی ماشین چند تا عکس بندازه که تو ام حسابی ژس راننده هارو گرفتی که اولین بار بود پشت رل نشستی خدا به خیرکنه که اولیش رو با ماشین سنگین شروع کردی خلاصه تا عصری اونجا بودیم و دم غروب اومدیم خونه الانم جنابعالی تو بغل مامانی داری لالا میکنی ...
نویسنده :
بابایی و مامانی
0:15
عکس شکلات
سلام مامانی ببخشید من همیشه تو نوشتن خاطراتت یه روز عقبم این هم عکسای نازت حموم رفتند خواب بعداز حمام باغ-تاریک دره شرمنده مامانی عکس های خودت تو باغ آپلود نشد ...
نویسنده :
بابایی و مامانی
16:13










