گل پسرم امیر مهدیگل پسرم امیر مهدی، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره

شکلات مامانی وباباش♥

گلخانه

عسلم نفسم سلاااااااااااااام تواین دوروز مامان بزر گ اینا رفته بودم قم تا به عمه جون اینا سر بزنن ما هم که تنها بودیم رفته بودیم خونه ای خانوم جون اینا امروز ناهار هم دایی جون مهدی دعوتون کرده بود اونم تو گلخانه اش که پسمل گلم واسه اولین بارش بود که به اونجا میرفت خدارو شکر حسابی ام  بارون بارید و هواهم سرد شده بود ولی در عوض داخل گلخانه گرم بودتواونجا خیلی بهمون خوش گذشت ولی یه کوچولو اذیت شدی آخه به خاطر سردی هوا لباس گرم بهت پوشونده بودم که خیلی توش راحت نبودی چون نمیتونستی زیاد دستو پای چوچولوت رو تکون بدی بعداز این هم که اومدیم خونه یکمی بازی کردی والانم خسته شدی و داری شیرمیخوری تا لالا کنی  از شانس دور...
6 آبان 1390

واکسن 4ماهگی

پسرقشنگم سلام امروز بالاخره بعداز ده روز بردمت مرکز بهداشت برازدن واکسن ٤ماهگیت اگرم دیر بردمت  به خاطر این بود که توی این چند روز یا مهمون داشتیم یاهم که میرفتیم مهمونی امروز صبح  هم چون بابای کار داشت زودتر رفت سر کار ومن وتو دوتایی رفتیم که اولش زیاد گریه نکردی ولی بعداز ظهر کلا بغلم بودی چون تا میذاشتمت زمین پاتوتکون میدادی اونوقت گریه میکردی  الانم چون بابای حسابی خسته شده بود زودخوابید توام الان لالاکردی   ولی هی نق میزنی اشاا...زودی خوب بشی چون مامانی اصلا طاقت گریه هات رو نداره ملوسکم   دوووووووووووووووست دارم دلبندم ...
1 آبان 1390

تاپ بازی

نازپسری سلام امروز سوار تاپ قشنگت کردم واصلاهم فکرش رو نمی کردم که بتونی خودت رو داخل تاپ  نگه داری ولی وقتی سوارت کردم حسابی خوشت اومده بود ودستات رو هم قشنگ از میله هاش گرفته بودی و باباجونم داشت حولت میدادکه یک دفعه مامانی رو صدا کرد که  نگاه تو کنم آخه تو توی تاپ خوابت برده بود  واسه مامانی هم خوب شد دیگه  بخاطر  اینکه یه روش جدیدی پیدا کردم برا خوابوندن تو بقیه عکساتم تو ادامه مطلب ...
30 مهر 1390

جشن

شاپرک مامانی سلام توجشن حسا بی بهمون خوش گذشت که خداکنه واسه ی مهمون هامون هم همینطور بوده باشه   تازه کلی هم بامهمونامون ازت عکس انداختیم   بعداز رفتن مهمونا وتمیز کردن خونه   رفتیم به مراسم عقد دوست مامانی که اونجا هم رفتی بغل عروس و باهمدیگه چندتا عکس انداختین   که فکر کنم بهت خیلی خوش گذشته بود اخه  وقتی میخواستم از بغل عروس خانوم بگیرمت تور   عروس رو ول نمیکردی خلاصه بعد از تمومشدن مراسم رفتیم رستوران واسه شام وقتی هم که   رسیدیم خونه تو زودی لالا کردی اخه حسابی خسته شده بودی     ...
25 مهر 1390

تولد 4ماهگی

پسرک نازم سلام این چند روز حسابی  مریض شده بودی والان که دمای بدنت رو باباجونی گرفت دمای بدنت اومده پائین اشاا.. که داری خوب خوب میشی اخه دیروز تبت خیلی رفت بالا موقع برگشت از دکتر باهم دیگه رفتیم امام زاده عبدا.. واسه زیارت که بهتر شدن حالت رو من فقط از رفتن به زیارت میدونم به هر حال خدارو شکر که الان خوبی تولد ٤ ماهگیتم با هزاران بوسه به توی نازنینم تبریک میگم راستی برا روز جمعه برات جشن ختنه سوران گرفتیم و کلی هم مهمون دعوت کردیم حالا خبرهای جشن رو تو اپ بعدی برات مینویسم بابای   ...
20 مهر 1390

شیطنت

سلام پسر گلم لب تاپ رو روشن کرده بودم ومیخواستم که چند تا از عکس های نازت رو توی وبلاگت بذارم تو رو هم کنارم خوابونده بودم که دیدم در حالی که برگشتی روی شکمت چون دستت رو از متکات گرفته بودی متکات رو هم با خودت چرخوندی منم سریع ازت عکس گرفتم قربون پسر گلم بشم با این کاراش   ...
17 مهر 1390