گل پسرم امیر مهدیگل پسرم امیر مهدی، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره

شکلات مامانی وباباش♥

تبریک

نازدونه ای مامانی سلام امروز روز جهانی کودک بهمین خاطر این روز رو به تو همه دوست های نازت تبریک میگم   عزیزکم روزت مبارک   ...
16 مهر 1390

مرد شدن پسرم

ناز دونه ای مامانی سلامممممممم مطلب امروزم در مورد مرد شدنت بزرگ مرد کوچک بقیه اش تو ادامه مطلب آخه دو روز پیش ختنه ات کردیم یعنی روز سه شنبه12/06/1390ساعت17توسط دکتر اربابی در کلینیک پاستور هرچند هیچکی راضی نبود ولی مامان   لجبازت اسرار پشت اسرار که باید تا کوچیکی این کا ررو بکنیم بالاخره حرف  مامانی هم شد هرچند که   خودمم خیلی میترسدم طوری که کم مونده بود پشت در اتاق از حال برم ازترسم   خدارو شکر الان خوب شدیو دیگه اذیت نمیکنی ولی یکمی لوس شدی اگر مامانی زیاد از جزئیاتش برات   ننوشتم چون نمیتونم بنویسم اخه یاد گریه هات می افتم ناراحت میشم   اشاا.. چند روز دیگه که کاملا...
14 مهر 1390

عکس واسه عمو وعمه جونم

سلام به گل پسر مامانی ویه سلام گرم وپر محبت به عمه جون   این مطلب رو مخصوص عمه جون مینویسم آخه یه هفته ای میشه که خونه شون رو بردن قم  (بخاطر ادامه تحصیل ) البته ما هم واسه اساس کشی همراهشون رفتیم که قند عسل    اونجا چرخیدن به رو شکمش رو یادت گرفت که عکسهای مسافرت وزیارتش رو توی مطلب بعدی میزارم الانم ما دلمون براشون یه ذره شده که مطمئنم عمه جونم دلش واسه امیر مهدی جون  یه ذره شده   بخاطر همین چندتا عکس از شکلات میزارم    توادامه مطلب عمه وعمو جوووووووووووووووووووووووون دووووووووووووووووووووووووستون دارمممممممم   ...
10 مهر 1390

تولد سه ماهگی وغیبت یک هفته ای

سلام وصد سلام به همه مامانایی که لطف میکنن وبه ما سر میزنن ویه سلام پر از بوسه های طلایی به شکلات مامانی اول یه معذرت خواهی بخاطر اینکه اینترنتمون قطع بود و نتونستم وبت رو اپ کنم ویه تبریک به وسعت اسمانهای پراز ستاره برا نفسم واسه تولد سه ماهگیت     اخر هفته هفته ای پیش عروسی پسر عمو حجت بود که باروز تولد مامانی یکی بود بخاطر همین چند روز زودتر جشن گرفتیم وبراشام رفتیم بیرون که پسمل مامانی این اولین بارت بود که میرفتی رستوران البته این عروسی هم که گذشت اولین عروسی بود که تودعوت داشتی   ماشاا... عروسی ام زیاد شده چون تا آخر هفته عروسی دعوتیم ولی گل پسرم تو سرما خوردی و عروسی هاهم بهمون خوش نمیگذره...
23 شهريور 1390

رانندگی تو باغ

سلام به دردونه ی مامانیییییییی امروز عمه جونت واسه نهار دعوتمون کرده بود باغ علاوه بر ما خانواده ی عمو جونتم دعوت بودن خدائیش خیلی بهمون خوش گذشت توهم مثل همیشه پسر خوبی بودی و مامانی رو اذیت نکردی تازه داداش عمو حمید با ماشین سنگین اومده بود واسه همین مامانی  از عمو خواست تا از تو توی ماشین چند تا عکس بندازه که تو ام حسابی ژس راننده هارو گرفتی که اولین بار بود پشت رل نشستی  خدا به خیرکنه که اولیش رو با ماشین سنگین شروع کردی خلاصه تا عصری اونجا بودیم و دم غروب اومدیم خونه الانم جنابعالی تو بغل مامانی داری لالا میکنی ...
12 شهريور 1390

عکس شکلات

سلام مامانی ببخشید من همیشه تو نوشتن خاطراتت یه روز عقبم این هم عکسای نازت حموم رفتند خواب بعداز حمام باغ-تاریک دره شرمنده مامانی عکس های خودت تو باغ آپلود نشد ...
10 شهريور 1390

اولین عید

گل پسر مامان سلامممممممم جیگر طلا ی مامانی عیدت مباررررررررررررک عسل مامانی دیروز خیلی کارداشتم آخه شب عید بود و قرار بودواسه شب برا بابابزرگ اینا مهمون بیاد بخاطر همین صبح بعداز اینکه از خواب بیدار شدی بردمت حموم تاحسابی خوشگل وخوشتیپ بشی بعداز حمام کردن خیلی ارام خوابیدی منم از ترس اینکه خدای نکرده سردت بشه حسابی پوشوندمت اخه دیروز یه خورده سرد بود ماشاا... تا ظهری خوابیدی ونزدیکی های عصر رفتیم بالا خونه بابابزرگ خلاصه بعداز شام مهمونامون اومدن بعداز رفتن مهمونا رفتیم خونه خانوم جون اخه حاجی جون بعداز افطار حالش بد شد نتونست بیاد به هر حال وقتی رفتیم خونه ای خانوم جون همه ای دایی هات اونجا بود ن که بعداز کلی خندیدن و عکس انداختن ...
9 شهريور 1390